X
تبلیغات
پچ پچه های روزمرگی
28 - خرداد‌ماه - 1388 ساعت 10:11 ب.ظ

سلام 

دریدند دریدند کوی و به خون کشیدند...از این دست شعارها امروز زیاد دست مردم میبینیم اما به نظر من یه کار قشنگ تر این بود که بچه ها امروز یه سری عکس که شاید 30 درصد ماها دیده بودیم رو کردند.عکسهایی که واقعآ هر قلبیو به درد میاورد .به هر حال روز پنجم هم به خوبی برگزار شد.فردا استراحت میکنیم و شنبه با قدرت میریم میدان انقلاب. 

 

دوستان اگر من لینک نظرات رو بستم واسه اینه که عدهای دوست نما بدون ردپا حرفهایی میزنند که در شآن  عزیزان گلم نیست اما نظراتونو هر شب دارم میخونم. 

ممنون از همگیتون...

27 - خرداد‌ماه - 1388 ساعت 11:31 ب.ظ

سلام به همه دوستان.ممنونم از 3 صبح تا امروز 4 شنبه 10 شب نزدیک 300 تا بازدید .ممنونم بازم.دوستای راست گرا و اصول گرای عزیزم(آیتاو آشنای غریبه)لطفآ منظورتون رو واضح تر بگید تا منم بتونم جواب بدم.بگذریم بچه ها امروز هفته تیر عالی بود  همگی خسته نباشید.به امید خدا فردا سیاه پوش با شمع 4 بعدازظهر توپخونه.علی یارتون شبتون سبز.یادمون میمونه که همیشه دو دوتا 4 تاست نه 24 میلیون.

26 - خرداد‌ماه - 1388 ساعت 10:41 ب.ظ

سلام  

 دوستای گلم اولآ بابت غیبته طولانیم عذر میخوام بعدشم از اونجایی که دولت دیکتاتور داره سعی میکنه که موبایلارو از کار بندازه و ماهم این روزا شدیدآ به ارتباط نیاز داریم واسه همین میخواستم اندازه بضاعت خودم منم سهیم بشم توی اطلاع رسانی عمومی .خواهش میکنم عکس یا فیلمی اگه دارید برام میل کنید تا بتونیم ماهم تو بیدار کردن آدمای غافل سهیم بشیم. 

 

واما بروبچ قدیمی تر که برای خودم برای خودته وبلاگو یادشونه ... 

برام کامنت بزارید منم میزارم تو بلاگ نظر پیشنهاد طرح یا هر چیز دیگه خیالتونم راحت کامنت کاملآ خصوصی میاد و اگرم چیزی منتشر شه با مسولیت منه و به اسم صاحب وبلاگ پس کمک کنید. 

راستی موج انقلاب تا آزادیو واسه همه تعریف کنید هنوز انگشت حیرت از دهن نکنده بودند که موجه سبز ونک امروز کاملآ غرغشون کرد. 

علی یارتون فردا 5 بعدازظهر میدونه هفته تیر مثله همیشه ساکت متین  و با ادب خواص موج سبزیا جمع میشیم. 

(به امید قوی تر شدن این پایگاه با نظرای شما عزیزان.)

22 - اسفند‌ماه - 1386 ساعت 08:33 ب.ظ

سلام خیلی خوشحالم از اینکه بازم میبینمتون.برای شروع بعد از حدود دو ماه میخوام یه دونه از کارهای خودم رو واستون بزارم.حالش رو ببرید.


دلم مثل یه پروانه داره تو بند وول میز


شبها جای بدبختیهام به ماورام سر میزنه


حواست هست که این جاها غروب که میشه چه جوره


دل آدم اینجا که نیست همش بالو پر میزنه


دلت اگه یه وقت گرفت به آسمون خیره نشی


ستاره هام دلشون پره با اونها چشم تو چشم نشی


فداش بشم ستارمو که داره سو سو میزنه


تو این همه غریبگی اونه که بام حرف میزنه


دلت میخواد بترکه از دست این همه عذاب


میای یه شب پاکشون کنی چشمامو که خیس شدن تو خواب


خدایا این محک هاتو به جون خریدم به یه شرط


نزاری ورد شبونم بی استجابت بمونه


دعا هامو حواله کن نثارش چون به یادمه


دل تنگمو خدا جون نزار بی یاور بمونه


شبی پر از دلهره که دستهای نامرعی اش رو روی شونه هام حس کردم.خدایا دوست دارم


26 - دی‌ماه - 1386 ساعت 05:36 ب.ظ

سکانس ۲۵ سالگی       پلان فینال

دوربین؟...رفت صدا؟...رفت سکوت لطفآ.سه.......دو....یک حرکت

شهوت سرکش ـبستر هوس آلود ـنطفه ـجنین ـویار ـاتاق عمل ـسزارین ـطبیعی ـرحم درد کشیده ـصدای ونگ و ونگ ـبند ناف پاره نشده و بالاخره تولد توله ای از قماش آدمیزاد.ورود حیوانی و اضافه شدنش به جمع حیوانات دیگر این دنیا که بیشتر شبیه یه تیمارستان غیر انتفایی گرد لعنتی میمونه تا جایی که مثلآ قراره آدمها توش بیان که به تکامل و تعالی برسند.آره الان ۲۵ سال و اندی از این خیانت بزرگ و وحشتناک میگذشت .تو همین فکرها پرسه میزد که یهو انگار تلننگری خورد تمام گذشته رو با افکارش خط زد و انگار به خودش اومد دید که کابوس نیست و بیداره آره درسته واقعیت داره بازیچه هوس هرزه ای انکار ناپذیر شده و حاصل اون بزرگی اون عشق اون قدرت و انسانیت و صداقتش به لجنزاری منفور و لعین تبدیل شده که حتی فکر کردن بهش هم جنون آور بود.  اما واقعیت داشت بند پایی شده بود که تنها شناسش یک شماره بود فقط یه شماره........   اصلآ باورش نمیشد آخه چرا اون؟اونی که تمام خوشبختیاش اندازه خوشبختیهای کوزت بینوایان هم نبود .اونی که حتی برای بیکار شدن پرتقال فروش هاهم تو فصل  نروییدن پرتقال غصه اش میگرفت همونی که اصلآ کسی نفهمیدش اما هر وقت کسی میفهمیدش از شدت شوق حس میکرد که یکی از الهه های کوه المپ شدهمونی که هیچ وقت هیچ رنگی به جز سادگی و صداقت روی پالت زندگیش نپاشیده بود آخه چرا اون؟و حالا عده ای دون صفت که مظهر کامل رذالت و وقاهت بشریند باعث این همه تحقیرش بشن سراغ خدا رو گرفت که یادش اومد اونم که انگار کور و کر شده و شاید هم از این همه دلهای سرد بنده هاش سرما خورده که سر جای خودش نیست... یهو صدای کارگردان رو شنید که صداش میزد آقای...چرا دیالوگهاتو نمیگی ؟نور داره میره ها.داشت حالش بهم میخورد وقتی فهمید که سر صحنه زندگیه و قراره رل یه آدم راضی و خشنود رو با همه ناراحتی و عاصی بودنش برای آدما بازی کنه .دیگه خسته شده بود .میخواست خودش رو خلاص کنه که یهو تنش لرزید ...وای صدای بلند گو بود که میگفت ساعت هوا خوری تموم شده گمشید مدد جویان عزیز تو لونه هاتون...خدای بزرگ باز هم پوچ آورد تو لاتاری زندگیش.افسوس خورد از اینکه خودکشی این روزها مثل عمل دماغ یا مدل گوشی موبایل و پاچه و مانتو کوتاه ملعبه دست هر کوچه بازاریه کم مایه ای شده و الا بدش نمیومد که لا اقل کرمها با دیدنش جشن بگیرن.و حسرت خورد که ای کاش میشد اونهم مثل پروانه ها زندگی کنه فقط یک روز تو همون یک روز عاشق میشد عشقش رو به آغوش میکشید و تو همون روز و همونجا عمر مفید و کوتاهش به پایان میرسید.کات خسته نباشید.همه وسایل رو جمع کنید.

 1   2   3  <<